تورا گم می کنم هر روزو پیدا می کنم هر شب بدین سان خوابها را با تو زیبا می کنم هرشب بتی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هرشب مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو که این یخ کرده را از بی کسی -ها- می کنم هرشب دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هرشب کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هرشب
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 21:13 توسط asal |
دهانت را می بویند مبادا گفته باشی دوستت دارم
دلت را می پویند مبادا شعله ای در آن نهان باشند
روزگار غریبیست نازنین.....
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
شوق ر ا در پستوی خانه نهان باید کرد
اینک غصابانند در گذر گاهها مستقر با کنده و ساتوری خون آلود
وتبسم رابر لبها جراحی می کنند
وترانه را بر دهان!!!!!!!!!
کباب قناری بر آتش سوسن و یاس
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
روزگار غریبیست نازنین!
آنکه بر در می کوبد شباهنگام به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد
خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد
و عشق را در پستوی خانه !!!!
روزگار غریبیست نازنین!..................
احمد شاملو
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1387ساعت 15:56 توسط asal |
تو مثل راز پائیزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم تو مثل مرزاحساسی قشنگ و دور ونامعلوم ومن در حسرت دیدار چشمت رو به پایانم
+ نوشته شده در یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 9:3 توسط asal |
خوب هنوزودیروز من خسته از غرورم دریای دردم اما چه ساکت و صبورم تو خسته بودی از من ِ من از گلایه سرشار وقتی که می شکستم ِ گفتی خدا نگه دار...
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 11:33 توسط asal |
آنچه بر جا می ماند عسل خاطره هاست
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 19:16 توسط asal |
((بودن درد آلود)) در اين روزگار بي درخت با اندوهي كه مر ا تا هيچ مي برد پشت لحظه هاي آبستن از سكوت كز كرده ام ديريست خلوت شب را سد كرده ام وفانوس زمزمه را روشن نخواستم از عشق ترانه اي بسرايم كه در اين بودن درد آلود نتوانم آن را با تو در ميان نهم. شاعر:عبدالصمد دشتي
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 10:2 توسط asal |
کاش مي دانستم كه در اين دهكده ي ساكت و سرد هست در كوچه ي اندوه دلي كهنه فانوس اميدي روشن كاش مي شد دستي مي توانست كه اين فاصله را بردار از ميان من و تو........
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 9:48 توسط asal |
بیش از اين مردم دنيا دلشان درد نداشت هيچ كس غصه ي اين را كه چه مي كردنداشت چشمه ي سادگي از لطف زمين مي جوشيد خودمانيم زمين اين همه نامرد نداشت
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم اردیبهشت 1387ساعت 15:5 توسط asal |
| ||||||